خرید بک لینک

هوای روی تو دارم نمیگذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم*

میخواستم از این شهر بروم، به قصد هر کجا و هیچ کجا. میگفتم باید رفت، شاید خلاص و قرار در رفتن باشد اما نبود، که دلم به رفتن نبود و پای رفتن نداشتم. میشود مگر که قلبت را بگذاری و بروی؟ گیرم رفتی، بعدش چه؟ با روزهای سرد و تاریک سرزمینهای غریب چه میکنی؟ با خاطرات و تصاویر و صداهای توی سَرَت چه میکنی؟ پای رفتن نداشتم و ماندم و چه خوب که ماندم.

*سایه

برچسب: نویسنده: رویا موسوی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 23:49

اگر این حق را داشتم که یک و تنها یک آرزو را نزد صاحبدلی، پیرِ روشنضمیری، عارفِ واصل و مستجابالدعوهای بر زبان بیاورم و او بگوید آمین..

برچسب: مرگ و دیگر هیچ,زندگی مرگ و دیگر هیچ,کتاب زندگی مرگ و دیگر هیچ, نویسنده: رویا موسوی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 23:49

کاش زبان به کام بگیرم. کاش..

برچسب: name,meaning,m, نویسنده: رویا موسوی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 23:49

ساعت چهار نشده بود هنوز که از تخت جدا شدم. تب داشتم. ایستادم مقابل آیینه و دیدم چشمانم شدهاند کاسهی خون. چهار قرص جورواجور را با هم بلعیدم. که تب فرو بنشیند، درد استخوانها ساکت شود، که سرفهها دست از سرم بردارند. بعد باید بنشینم و فکری به حال صداهای توی سرم بکنم.

برچسب: نویسنده: رویا موسوی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 23:49

اینجا در اتاق تنها نشستهام. هنوز کسی نیامده است. هندزفری را چپاندهام در گوشم اما چیزی در حال پخش نیست. فایلهای موسیقی را بالا و پایین میکنم، همه را دوست دارم و در این یکماه بارها آنها را شنیدهام. اما حالا میترسم. کافیست علامت پِلی را لمس کنم و بعد..
چرا هر قدر جلوتر میروم دنیا مسخرهتر و مزخرفتر میشود؟

*بیدل

برچسب: که گم, جوانی را,دعا برای چیزی که گم کردیم, نویسنده: رویا موسوی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 23:48

برایش گفتم، نه خیلی مفصّل، خلاصه و طوطیوار. اول لبخند زد، بعد سکوت کرد و خیره در چشمانم گفت: بلدی صبوری کنی؟ جواب ندادم. سرم را چرخاندم و چشم دوختم به آسمان ابری آخر پاییز. زیر لب گفتم: چهقدر هوا دلگیر است. گفت: کجایی؟ گفتم: ها؟ دیدم اشاره میکند به دستانم، میلرزیدند، انگار رعشه گرفته بودند. انگشتانم را قلاب کردم در هم. انگشتانم را قلاب کرده بودم در هم. انگشتها..صورتحساب را دادم و آمدیم بیرون. ایستادیم کنار پیادهرو. گفت خب؟ گفتم: نمیدانم. از من بر نمیآید. نمیتوانم. واقعا نمیتوانم. نگذاشتم ادامه دهد. گفتم: حالا نه. بگذار برای بعد. باید بروم. خستهام. وقتی دور میشدم نگاهش را پشت سرم حس میکردم. *بیدل

برچسب: نویسنده: رویا موسوی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 23:48

قرار گذاشته بودم با خودم تا از دیروز ننویسم، دیروز غروب. نمینویسم.

*سایه

برچسب: مرا که مست توام این, خواهد کشت,مرا كه مست توام اين, خواهد كشت, نویسنده: رویا موسوی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 23:48

هر حرفی را نباید زد، هر چیزی را نباید نوشت احمق. بفهم.

برچسب: شرح حال,شرح حال رجال ایران,شرح حال نویسی, نویسنده: رویا موسوی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 23:48

آنوقتها حوض مدرسه یک سازهی هشتضلعی بود. آبیرنگ، آبی فیروزهای. حالا حوض قدیمی را خراب کردهاند و جای آن حوضی گرد با کاشیهای آبی و سفید کوچک کار گذاشتهاند. من شانزدهسال داشتم. بعضی شبها که جماعت چراغها را خاموش میکردند و میخوابیدند، میرفتم و مینشستم کنار حوض پر از آب. تک و تنها. گاهی تا نیمهشب آنجا میماندم. یکی از همان شبها که از قضا شبی پاییزی هم بود، باران گرفت. نم نم. گفتم خُب، چهقدر هم قشنگ. مینشینم همینجا به تماشای بارش نرم باران روی آبی حوض. بعد باران تند شد. انگار سقف آسمان سوراخ شده بود. اما من از جایم تکان نخوردم. گفتم میمانم و ماندم. میلرزیدم اما کوتاه نیامدم. بعد، باران که بند آمد تن تبدارم را تا اتاق کشیدم و افتادم روی تخت. بیستویکسال از آن شب گذشته است. شب خوبی بود. شب پاییزی خوبی بود. آنوقتها پاییز واقعا پادشاه فصلها بود.

برچسب: از یادها رفته ام,از یادها رفته,از یادها رفتم, نویسنده: رویا موسوی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 23:48

همان پشت چراغ گیرکردهی چهارراه، همان گل قالی شدن در ایستگاه مترو، همان میزهای کوچک و... همهش نقلِ خواستن و بیشتر خواستن و با دل و جان خواستن است. چه بگویم دیگر که تو خود همه را میدانی. آن اولین را هم یادم میآید که از دور دیدمت و لبخند زدم و زیر لب گفتم: چهقدر جان است.

برچسب: نویسنده: رویا موسوی تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:13

میگویی جمعه مثل یک کوه پیشِ روست، برای کندن. پس ماییم و سلسلة الجبالی که پسِ این جمعه در انتظار است. گر چه، من یکی زیر همین اولی هم زاییدهام.

برچسب: luigi,luis coronel,luis miguel, نویسنده: رویا موسوی تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:13

دردی که از هفتهی پیش تشریففرما شده را با قرص گچیها خر میکنم. درد چشم و سر هم که دوایش خواب است، اگر بیاید البته. دردِی که به جانم هست اما دوا ندارد. میسوزم و میسازم.

برچسب: نویسنده: رویا موسوی تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:13

زبان به کام بگیرم و غرق شوم در نوای ساز لطفی و..

برچسب: بیات اصفهان استاد لطفی,بيات اصفهان لطفي,بیات اصفهان و همایون, نویسنده: رویا موسوی تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:13

رها شدهام انگار در دریایی بیکران. و موج و موج که مینوازد از هر طرف و من خسی ناچیز یا ناچیزتر از هر چه در نظر آید، گهی اینسو و گهی آنسو. و کسی چه میداند این چه شیرین است و خواستنی. احمق باشم اگر لب به شکایت باز کنم که اینروزها غرق در تو و خیال توام.

برچسب: نویسنده: رویا موسوی تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:13

رفته بودم سر وقت فیلمهای مخفی شده در کنجِ کمد تا ببینم چه دارم و چه ندارم که دیدم: بهار، تابستان، پاییز، زمستان... و بهار.
و میبینم که باز تو. و حالا نشستهام به تماشا.

برچسب: ظهر جمعه,ظهر جمعه با شما,ظهر جمعه بخیر, نویسنده: رویا موسوی تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:13

موسیقیهای انتخابشده در حال پخش است، یک به یک. حالا که مینویسم رسیده به "اشتیاق" و آخ از اشتیاق. میخواند و چه با همهی وجود میخواند. نگویم چگونهام حالا. با همین لبخندِ خشک و خالی و مُضحک تمام کنم. بهتر نیست؟ :)

برچسب: ای نازنین,ای نازنین از عشق تو,ای نازنین داریوش, نویسنده: رویا موسوی تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:13

میدانی کجایم حالا؟ آنجا که میخواند: چین زلف مشکین را بر رخ نگارم بین..
و آخ از زخمهها.. آخ..

برچسب: نویسنده: رویا موسوی تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:13

با خودم نشستهام به فکر و خیال که لابد قابل نبودهای و نیستی هنوز که اینطور زانو به بغل گرفتهای. لابد بالی نداشتهای به پر زدن در حریمش که اینگونه اسیر فرشی. بعد امید میدهم به خودم که نمردهای هنوز و فردا هم نیامده. صبور باش. شاید فردای نیامده آبستن معجزهای باشد. شاید..

*حافظ

برچسب: جز آستان توام در جهان پناهی نیست,جز آستان توام در جهان پناهی نیست تعبیر,جز آستان توام در جهان پناهی نیست 1doost, نویسنده: رویا موسوی تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:13

اگر بخواهی بدانی، دورهای بوده در زندگی که من هم همراه با آن خوانندهی جِلف خواندهام: شب شده پُر ستاره، چشمک بزن دوباره.. اما حالا نگران و مضطرب نگاه میکنم به ساعت که ای داد. کِی این سیاهی میرود و صبح میشود؟ اصلا شب که میشود غم و اضطراب و هول و هراس میآید و مینشیند در جانم. به قول چهرازی "آقا ما دو سّاعت شب بسّمونه، زیادم هست. میخوایم زودتر بیدار شیم تموم شه. یه چراغی میذاریم اون گوشه تاریکروشن میشینیم ستاره میشمریم تا سحر چه زاید باز.."اما چه میشود کرد؟ خیلی مانده تا صبح. خیلی.

برچسب: نویسنده: رویا موسوی تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:13

صفحه بندی